science
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ
مطالب اخیر
نظرسنجی
چه نمره ای به این وبلاگ می دهید؟






از خدا پرسیدم:

اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته‌ای آرزو کردن چه سودی دارد؟

خداوند خندید و گفت:

شاید در سرنوشتت نوشته باشم:

هر چه آرزو کرد!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 11 شهریور 1391

در زندگی سه چیز باز نمی‌گردد:

زمان، کلمات و موقعیتها

در زندگی سه چیز نبایست از بین برود:

آرامش، امید و صداقت

در زندگی سه چیز قطعی نیست:

رؤیاها، موفقیت و شانس

در زندگی سه چیز جزء با ارزشترین‌هاست:

عشق، اعتماد بنفس و دوستان واقعی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 9 شهریور 1391

یک سرباز آمریکایى که از جنگ ویتنام بازگشته بود، از سانفرانسیسکو به پدر ومادرش تلفن کرد.

سلام مامان، سلام بابا، من دارم برمى‌گردم خونه. می‌خواستم ازتون اجازه بگیرم که اگر اشکالى نداره یکى از دوستانم را هم همراه خود بیارم
- «
چه اشکالى داره؟ ما دوست داریم با او آشنا بشویم
- «
امّا فقط یک چیزى هست که باید بدونید. اون بدجورى در جنگ مجروح شده و یک پا و یک دستش را از دست داده. او هیچ جایى ندارد که برود و من می‌خوام بیاد پیش ما و با ما زندگى کنه
- «
من خیلى از شنیدن این خبر متأسفم، پسر. شاید ما بتوانیم کمکش کنیم جایى براى زندگى پیدا کند
- «
نه. من می‌خواهم با ما زندگى کنه
- «
ببین پسرم. تو نمی‌دونى چه تقاضایى دارى می‌کنى. نگهدارى از یک نفر با چنین معلولیتى، خیلى مشکل است. ما زندگى خودمان را داریم و نمی‌توانیم اجازه دهیم چیزى مثل این با زندگى ما تداخل کنه. من فکر می‌کنم بهتره خودت برگردى خونه و این یارو را فراموش کنى. او حتماً راهى براى زندگى خودش پیدا خواهد کرد
در این لحظه پسر تلفن را قطع کرد و چند روزى پدر و مادرش از او بی‌خبر بودند. تا آن که پس از چند روز تلفنى از طرف پلیس سانفرانسیسکو به آن‌ها شد.
به آن‌ها گفته شد که پسرشان از یک ساختمان بلند خود را به پائین پرت کرده و خودکشى کرده است. پدر و مادر که خیلى ناراحت شده بودند به سانفرانسیسکو پرواز کردند و به اداره پزشکى قانونى شهر مراجعه کردند تا جسد پسرشان را شناسایى کنند.
آن‌ها پس از دیدن جسد پسرشان به شدّت شوکه شدند چون جنازه او یک پا و یک دست بیشتر نداشت.
پدر و مادر این داستان واقعى، همانند بسیارى از ما هستند. براى ما دوست داشتن کسانى که حال و روز خوبى دارند و ما از کنار آن‌ها بودن لذت می‌بریم، کار ساده‌اى است امّا کسانى را که باعث ناراحتى ما می‌شوند و براى ما دردسر و گرفتارى به وجود می‌آورند دوست نداریم.
ما در واقع از کسانى که مثل خودمان سالم، باهوش، یا خوش قیافه نیستند دورى می‌کنیم.
خوشبختانه در این دنیا یک کسى وجود دارد که با خود ما این گونه رفتار نمی‌کند. کسى که ما را بدون قید و شرط دوست دارد و در هر شرایطى پذیراى ماست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 7 شهریور 1391

مرد خسیسى تمام پول‌هایى که در زندگى به دست آورده بود را جمع کرد بود و در خرج کردن آن، نهایت خست را به خرج می‌‌داد. قبل از مرگش، همسرش را صدا کرد و به او گفت: «وقتى من مُردم، از تو می‌خواهم که تمام پول‌هایم را همراه جنازه‌ام در قبر بگذارى. دلم می‌‌خواهد پول‌هایم را در زندگى پس از مرگم همراه داشته باشم.» او سپس زنش را قسم داد که این کار را حتماً بکند.

 چند ماه بعد، مرد خسیس از دنیا رفت. در مراسم خاکسپارى، همسر و افراد خانواده و دوستانش بالاى جنازه او ایستاده بودند. وقتى مراسم تمام شد می‌‌خواستند بر روى جنازه خاک بریزند، همسرش گفت: «لطفاً دست نگهدارید!» سپس جعبه‌اى را از کیفش بیرون آورد و آن را همراه جنازه همسرش درون قبر قرار داد.

در راه بازگشت به خانه، یکى از دوستان زن از او پرسید: «می‌‌دونم اینقدر احمق نیستى که تمام پولهاشو توى قبر گذاشته باشى.» زن وفادار جواب داد: «ببین! من یک آدم مذهبى هستم و به قسمى که خوردم عمل می‌کنم. بنابراین تمام پول‌هایش را همراهش در قبر گذاشتم
دوستش گفت: «منظورت اینه که تمام پولهاش توى همون جعبه کوچکى بود که توى قبر گذاشتى؟» زن پاسخ داد: «البته!» و ادامه داد: «من تمام پولهاشو به حساب بانکى خودم واریز کردم و براش یک چک به همان مبلغ نوشتم و همراهش توى قبر گذاشتم که اون دنیا نقد کند و خرجش کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 7 شهریور 1391

روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه‌ كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستایى ‌برد  تا نشان دهد روستائیان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مى‌كنند تا او قدر زندگى‌اى را كه دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و یك شب را در خانه به ظاهر محقر یك خانواده روستایى به سر كردند.
فرداى آن‌ روز كه روستا را ترك مى‌كردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسید: خوب، پسرم دیدى روستائى‌ها چگونه زندگى مى‌كردند؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسید: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسید: خوب، حالا نظرت چیست؟
پسر در جواب گفت: تفاوت فوق‌العاده زیادى بین زندگى‌ ما و آن‌ها وجود دارد.
ما در وسط خانه حوضى با یك فواره كوچك داریم، آن‌ها در کنار خانه‌شان یك رودخانه بیكران و پرخروش دارند.
ما در اطاق‌هایمان فانوس‌هاى طلائى و نقره‌اى بر دیوار آویزان كرده‌ایم آن‌ها یك آسمان ستاره و بینهایت فانوس زیبا دارند.
دیوار خانه ما محدود ولى دیوار باغ آن‌ها تا بینهایت ادامه دارد.
چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر.
تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقیریم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 6 شهریور 1391

چند مرد در رختکن یک باشگاه ورزشى مشغول لباس پوشیدن بودند که تلفن موبایلى که روى نیمکت بود زنگ زد. یکى از مردها گوشى را برداشت، دکمه  صداى بلند آن را فعّال کرد و شروع به حرف زدن کرد. توجه بقیه هم به مکالمه  تلفنى او جلب شد.
مرد: سلام
زن: عزیزم، منم. تو هنوز توى باشگاهى؟
مرد: آره
زن: من الان توى مرکز خرید هستم. اینجا یک مغازه، پالتو پوست خیلى قشنگى داره که قیمتش  سه میلیون تومنه. از نظر تو اشکالى نداره

بخرم؟
مرد: چه اشکالى داره؟ اگه خوشت اومده بخر.
زن: ضمناً از جلوى یک ماشین فروشى رد شدم. یک بنز2007 خیلى خوشگل گذاشته بود پشت ویترین.
مرد: چند بود؟
زن 45 :میلیون تومن
مرد: باشه، بخرش. فقط مطمئن شو که دست اول باشه
زن: عالى شد! آخرین چیز هم این که اون خونه‌اى که پارسال دیدیم یادته؟ صاحبش حالا راضى شده نهصدو پنجاه میلیون تومن بفروشدش.
مرد: بهش بگو نهصد میلیون. فکر کنم قبول کنه. ولى اگه هیچ جورى قبول نکرد.پنجاه میلیون اضافه‌ش را هم بده. خونه  خیلى خوبیه.
زن: باشه. خیلى ممنون. دوستت دارم عزیزم. مى‌بینمت.
مرد: خداحافظ! مواظب خودت باش.
مرد تلفن را قطع کرد. بقیه  مردها در رختکن باشگاه هاج و واج به او نگاه مى‌کردند و دهنشان باز مونده بود.
مردى که تلفن را جواب داده بود لبخندى زد و پرسید: این تلفن موبایل مال کى بود؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 6 شهریور 1391

پرسید خدا را چقدر شناختی؟

گفت: آنقدر که هر چه من خواستم نشد ولی هر چه خدا خواست همان شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 6 شهریور 1391

سنگینی باری که خدا بر دوش ما می‌گذارد آنقدر نیست که کمرمان را بشکند، اما آنقدر هست که ما را برای دعا به زانو در آورد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 6 شهریور 1391





پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
احادیث گزینشی ارتباط با ما تماس با ما google


ابزاروبلاگ


استخاره آنلاین با قرآن کریم

Online User
IranSkin go Up

كد ماوس

لیگ برتر
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات